تبليغاتX
دروغگوی صادق Reality of theTruth
همه چیز از نو(تاريخ انقضا: چند سال پيش از اين بازديد)

دوستت دارم

این وبلاگ رسما بسته شد.

بر سر مزار این وبلاگ (که من است) چنین بنویسند که ...

تو هم

بعلی تو هم

                                   فرآموش می شوی، بی آنکه مستحقش باشی!

این دنیا همین است. همه زیبا، همه نا خوانده! می گویند آن بالا خدایی است که ناز تو را خواهد خرید!

پ.ن. این یک بازی است. بیایید بنویسید که دوست دارید بر مزارتان چه بنویسند! شاید مثل من فرصت کنید که بیاندیشید بر شعار سنگ قبر تان. شاید هم نه! پس فرصت را از دست مده!

و اما احسان پرساي عزيز مفتخر كردند به مطلعي از غزلش:

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
                                                     اهل زمین نبود ، نمازش شکسته بود
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/09ساعت 14:2  توسط دروغگو  | 

داشت یادم می رفت. حقی است بر گردنم، برای تنها مغازه خیابان ولیعصر (بالای میدان ولیعصر عج).

xw5wns3w71jcxejk5g82.jpg">ریز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/05ساعت 16:17  توسط دروغگو  | 

کامپیوتر بهترین وسیله برای حل مشکلاتی است که پیش از وجود کامپیوتر اصلا وجود نداشتند!

 

و من همچنان وقت تلف می کنم .....

لعنت!

اینجا یعنی وبلاگستان، تنها برای کسانی است که قرار نیست جایی بروند و آنها قصرشان را همینجا می سازند!

اما من، نمی توانم..

ماندن برای کسی که پروازش آرزوست، خود همانند مرگ است.

باید رفت، باید نماند!

+ نوشته شده در  89/08/05ساعت 15:11  توسط دروغگو  | 

امروز صبح تو ماشین رادیو گوش دادم. رادیو جوان. مهمانش کی بود؟ ر ا م ی ن ! البته دکتر را مین

نمی دونم دیدید اون قسمت از پارازیت  voaا را؟ وقتی که آقای معاون مطبوعاتی سر مجری رادیو داد می زد که غلط کردی این سوال را از من می پرسی و ...!

خلاصه! موضوع تحریم برخی سایت های خبری (و به زعم حاجی غیر رسمی) بود که یک مهمان دختر جوانی هم داشتیم که جرات نمی کرد بپرسه آخه این رسمی و غیر رسمی یعنی چه!

خلاصه تر این که ، وسط حرف حاجی دکتر رام ین، ایشون خواست سوالی مطرح کنه! دکتر فقط یک کلام گفت: خانم اجازه بدید من حرفم را تموم کنم! (با تحکم)

دختر جوان: بعله بفرمایید (دختر جوان هنوز خودش را گم نکرده بود)

مجری(صدم ثانیه بعد از دختر جوان): شما بفرمایید آقای دکتر (ترس بر استدیو حاکم شد!)

دکتر ادامه افاضات را فرمودند

دختر جوان: بعله، ما فقط می خواستیم از برنامه ما شما این شفاف سازی ها را داشته باشید که الحمدالله همینجوری شد (دختر با استعدادی است، خوب جمع و جورش کرد)

 

ولی چیزی که من شنونده شنیدم این بود:

عده ای که بسیار  هم آدمهای با نیت خالص خدمت به اسلام و مسلمین هستند و اصلا کارشان فرهنگی نیست، آمده اند وسط یک گودی که! اشتباهی اومدن خب

این تکبر نظامی گریشون برای یک مخاطب فرهنگی از زهر هم تلخ تر است.

کجای دنیا معاون مطبوعاتی توان تحمل سوال پیچ کردنهای چند خبرنگار جوان و جویای نام را ندارد؟

شاید مساله این است که جوانان ما همگی بی بی سی زده اند و فکراشون را این اقایون اصلا نمی تونن تحمل کنن!

و حرف آاخر در دفاع از رامین بگم که: چرا هیچ کس نمی گه که اون مجری چی از رامین پرسید که رامین آنرا توهین به خودش دانست و به فجیع ترین شکل و همانجا صداموار تنبیه کرد؟ مگه دنیا، دنیای آزادی و حق دانستن مردم نیست؟ پس مخالفان نظام هم باید بگویند که چه شد؟ شاید حق با رامین هم بوده!

اما، بعد از آن جریان، هیچ کس جرات سوال پیچ کردن رامین را ندارد و این خود فاجعه است!

دروغگوی صادق، صادقانه از باورهایش گفت. شما چی فکر می کنید، منصفانه بود؟ 

پ.ن. راستی چرا همه می خواهند خدمتگذار باشند؟ شاید عیب از خدمتگذاری است! اما این تکبر چه بود؟

ژپ.ن ۲  بحث های نئو و ماهیچ و ما نگاه را از دست ندهید که بحث خوبیه. من خودم را قاتی این کار نمی کنم چون قبل تر ها و در اولین آشنایی ام با مه یار یک پست زدم به اسم بهترین گه دنیا! سندهاشم موجوده!

پ.ن. ۳

من بالاخره متن و صدای اون برنامه شب رادیو را شنیدم. و لازم می دانم که تتمه این بحث را بیاورم.

مجری: ریس فراکسیون روحانیون مجلس با اشاره به اظهارات رامین و تاکید بر اینکه کسی به اظهارات این معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد اعتنایی نمی کند گفت: هدف این افراد ....

در همین با آقای رامین گفتگو می کنم. آقای رامین سلام شبتون بخیر

رامین: قبل از این که من سلام شمارا جواب بدهم این سخنان را از کجا مطرح کرده اید؟

مجری: این ها را برای من نوشتند قربان

رامین: خب غلط کردند نوشته اند، این توهین به بنده است

مجری(شیطنت): یعنی شما منکر این بحث  و گفتگو (چه ربطی به این گفتگو داره آخه) می شوید!؟!

رامین: شما غلط می کنید این سخنان را از قول من می گید!

مجری: ببخشید آقای رامین؟

موزیک

مجری: خب عزیزان شنونده من از طرف خودم و همکارانم از شما عذر خواهی می کنم به خاطر ادبیاتی که ... من اصلا انتظار چنین برخوردی نداشتم

منبع خبری که گفتم را انشالله تا چند دقیقه دیگه عرض می کنم

موزیک

ارتباط مجدد برقرار شد آقای رامین سلام

مجری: انگار جا خوردید!

رامین: من حقیقتا جا خوردم

مجری: خب شما خیلی راحت می توانستید منکر شوید

رامین: نخیر طرز بیان شما کلا جنگ روانی ...

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/05ساعت 9:0  توسط دروغگو  | 

صبح زود، آلارم مبایل بیدارم می کنه            ساعت ۶ صبح

آلارم را خاموش می کنم چون می دونم هنوزوقت دارم

اضطراب پنجشنبه را دارم، چرا من اینقدر به مشکلات دست چندمی اهمیت می دم آخه. نگران مدارک داداشمم

صدای گربه ها را از بالکن می شنوم. همون دوتا بچه گربه ای که افتادن تو حیات پشتی، مامانشون هم بی خیالشونه! دیشب کلی شیر دادم بهشون و تونستم بهشون دست بزنم، هیجان انگیز بود دیگه نمی ترسیدند!

این کلمه هیجان انگیز را نمی تونم بیشترتوصیف کنم. حیف

گشنمه! میرم کتری را روشن می کنم چندتا تخم مرغ هم می اندازم تو آب که بجوشند

برمی گردم سراغ گربه ها، کمی جلوشون ورزش می کنم

یکی از تخم مرغ ها را زیر آب سرد می گیرم که زودتر بخورمش. گربه ها نگاه می کنند. راستی اون روز بهشون یاددادم  که زرده تخم مرغ هم بخورند!

آب کتری جوش میاد، ولی چایی دم می کنم، می رم که دوش بگیریم. سریع

ساعت ۷ و ۱۹ دقیقه است

شیر را می ذارم که گرم شود. داداشی بیدار شده، تیکه همیشگیشو برای صبح بخیری میگه می خواد بره سمت سرویس،

بهش میگم فلان مورد را برو بپرس و آماده اش کن. می پرسه مدارکش چی بود؟ میگم من هیچی نمی دونم

با گلایه میگه: حالا نمی شه بگی؟

میگم: من صبح ها از اضظراب می میرم تو عین خیالت نیست فردا می ریم سر یک فتوکپی ناقص هم باید دعواهاتو من بکنم

مردم را مسخره کردیم؟ کم دارن بهمون گیر میدن اون رییس بی همه چیزشون؟

ساکت می شه

شیر و خرما را می خورم و او خودش را زده به اون راه

قهره!

سر کوچه منتظر تاکسی ام، همش راه میرم و برمی گردم

از ناراحتی این که روز داداشم را خراب کرده ام

آخه اون چه تقصیری داره که اول جوانی این همه مشکلات را تجربه کنه! بی پدری بد دردیه!

از اینکه یک کثافت نفهمی اینجوری کارهامون را به هم ریخته

ولی به خودم میگم اون هم باید بزرگ بشه، مگه من چقدر می تونم حواسم به همه چیز باشه

بدجوری حس گریه دارم

سوار تاکسی می شم.

ساکت

خاموش

برمی گردم بهش اس ام اس می زنم و براش توضیح می دم که ناراحت نباشه! آخه خیلی از کاراشم که اون نمی تونه را باید من انجام بدم،

ازش عذر می خوام

ولی جوابی نمی یاد!

بغل دستیم کنجکاوه که چرا این همه منتظر یک اس ام اس هستم. حتما فکر می کنه منتظر دوست دخ.تری چیزی هستم.

اما نمی دونه که من دلواپس یک داداشم

پ.ن. با عرض معذرت از اعضای حزب، که این پست هیچ چیز نداشت جز...

+ نوشته شده در  89/08/04ساعت 14:13  توسط دروغگو  | 

هواداران کویش را چوجان خویشتن دانیم

یادمه یه وقتهایی زیبایی محبت و عشق را در همین طراف دیده ام،

یادمه پستهای قشنگ و شاید پردردی از بچه ها خوانده ام

حس وقت تلف کردن! تنها چیزی است که می گه اینجا نمی تونه بهشت باشه! باید رفت! باید رفت

نوشته بود سطر آخر نامه اشهمین دیروز عصر: امیدوارم همیشه موفق باشید!

اول که خوندم گفتم خب، گفته موفق باشید!

نامه را بستم. دوباره به خودم اومدم گفتم چی نوشته؟ امیداورم همیشه! موفق باشید!

خواستم بهش گیر بدم، بگم بی معرفت تو که می دونی بعد اون  سکوت، دیگه هیچ موفقیتی موفقیت نیست!

نمی دونم، شاید هفت هشت باری اون جملات را خوندم،

شاید دلم خوش شد که دوست داشته بگه واقعا دوست داره موفقیتم را ببینه!

هر چی بود

بود

و این است دنیای  یک ... (ایکون بغض پرمعناترین آیکونی بود که من شناختم)

پ.ن. میگفت بعضی چیزها هست که بیان نمی شن فقط و فقط کسی که چشیدتش با یک اشاره می فهمتش

پ.ن۲. مهم نیست که می دونم احمقانه است یا خودگولکانه! اما می خوام بنویسم دوستت دارمیادته نمی تونستم بگم؟! حالا می تونم!

پ.ن۳. آیا زندگی همش خاطره بود؟!

+ نوشته شده در  89/08/04ساعت 9:12  توسط دروغگو  | 

به اخباری که هم اکنون از بدستم رسید توجه کنید. این بخش از اخبار دروغپرس مربوط به اخباری است که احتمال سان.سورش درایران بسیار زیاد است

سفارت ایران گزارش تایمز در باره کمک نقدی ایران به کرزای را تکذیب کرد.

 و سایت تابناک هم تکذیب کرد! تکذیبیه!

اگه گفتید دماغسوزیش کجاست؟

بعله، جناب آقای کرزای تایید کرد که کیفهایی پول ۵۰۰ تا ۷۰۰ هزار یورویی سالی یکی دوبار به کاخ ریاست جمهوری می رسد از طرف ایران!

البته منابع دیگر می گویند ۵۰۰ تا ۷۰۰ را شما باید عاقل باشید و بیشتر بخوانیدش!

توصیه های آگاهان را جدی بگیرید لطفا!

پ.ن. بنده، بعنوان یک دیپلمات ارشد این مملکت ضرورت چنین هزینه کردهایی را کاملا درک می کنم ولی برام جالب است که چرا برخی تکذیب می کنند و آبروی من و شما را می برند! دهاتی ها شدند سفیر؟

 متن انگلیسی برای انگلیسی خوانها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/03ساعت 14:45  توسط دروغگو  | 

مقدمه:

جوان شوهرش را توی تصادف از دست داده ... آن سال ، مرد طلاهای زن را برداشته بوده که ببرد آستارا بفروشد و اول زندگی جنس بیاورد برای مغازهء کوچک اجاره ای اش ... توی راه در یک تصادف کشته می شود و طلاها هم گم و گور می شود ... پسرشان آن موقع نوزاد بوده شاید هم کمی بزرگتر از نوزاد ... زن جوان می ماند و خرج زندگی و سرشاخ شدن با فقر ... زن جوان می ماند و مستاجری ... زن جوان می ماند و کمیته امداد ... چه کسی خبر دارد از عمق تلخی و رنج سالهای سختی که بر او گذشته ؟ ... و برای چه کسی مهم است که در سال 1389 یک زن تنها دارد توی همین تهران بی در و پیکر با ماهی 70 هزار تومان امورات می گذراند ... امورات خودش و پسر نوجوانش را ... باور کردنش ( غیر ممکن نباشد ) سخت است ... ولی واقعیت دارد ... محسن باقرلو و داستان تلخ واقعی اش

فیلم فقر و فحشا را دیدیم غیرتی شدیم

فروش دختران ایرانی در فوجیره را شنیدیم خون دل خوردیم

آیا این مسائل واقعا بی جوابند؟

همان یک مشت مثلا کاندیدای ریاست جمهوری، اگر آدم بودند باید از تامین اجتماعی داد می زدند نه از ...

کی این مردم می خواهند عزت انسانی را کرامت نهند و دست از شعار و چی چی شعر گویی در حد آقای عزیزی (دو پست قبلی بنده) بردارند!؟!؟!

من سکوت نمی کنم،شما هم ...

باید کاری می شد! باید کاری کرد! تامین اجتماعی از نون شب، و از فلسطین و از حفظ نظامتان هم  واجب تر است.

چیه؟؟؟ واجب تر نیست؟ تامین اجتماعی یک سیستم حیاتی برای مملکت است. ملتی که نمی فهمد این اهمیت را غلط می کند ادعای حمایت از مظلومان فلسطین و دیگران را می کند

غلط می کند!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  89/08/03ساعت 13:20  توسط دروغگو  | 

اعجوبه هاي سكاندار اين مملكت
[خط فاصله]
شنیدن کی بود مانند دیدن!!! وای خدا این عزیزی دیگه کیه؟
می خوام ازش بپرسم تو که ادعا می کنی مرد خدا هستی، آیا واقعا یک مجموعه بسیار مهم با حدود دوهزار کارمند را چگونه می خواهی هدایت کنی
این که فقط شعار بدیم خدا خوبه
تقوا مهمه
و برنامه ریزی هم مهمه!

   کارمند می ره کارش را ارتقا می ده؟!؟!؟!؟
واقعا جواب امام زمانت را چگونه می خواهی بدی؟
این چه اعتماد به نفس کاذبی هست که تو داری و فکر می کنی تو بهترین فرد برای اداره مجموعه هستی
تو که جز رجز مذهبی خواندن چیزی بارت نیست!

خدا، من اشتباه می کنم یا این اولاق؟ کاش من اولاغ باشم و مملکت به این گهی که من می بینم نباشه!

در ادامه این مطلب سخنرانی آقای عزیزی را برایتان می تایپم! دقت کنید که ۵۰ دقیقه کسشعر گفتن آنهم در جمع یک هزار نفر متخصص که برخی سخنورانش اساتیدی از استرالیا و هاروارد و استنفورد بودند چقدر استعداد و البته پررویی می خواهد!

+ نوشته شده در  89/08/03ساعت 11:47  توسط دروغگو  | 

دونكته:۱) قوميتي و۲)معاون برنامه ريزي استرات‍ژيك رييس جمهور

يك قوميتي تو ايران هست كه همش رياكاره!

يك قوميت ديگري هم هست كه همش ساده و رك و روراسته، و جالب است كه از همين بابت هم كلي سرزنش هم ميشه!

شايد خيلي ها مخالف باشند كه من اينگونه بي مهابا دارم دوتا از قوميت ها را به چالش مي خوانم! اما

به خدا،‌اين حقيقت داره كه اگر فرهنگ اون قوميت دوم كه ساده و بي شيله پيله است در ايران توسعه داده مي شد الان خيلي در حل مشكلات مملكت سرفراز مي شديم.

اما عزيزي معاون ريس جمهور يك چيز ديگه است!

آقا استعداد داره

آقا هنرمنده

آقا اين آقا پررو استش

آقا اين آقا كشف نشده! من مي خوام براتون كشفش كنم كه اگر مردم از اين گوهر خبر داشتند ديگه هيچ گيري به احمدي جون نمي دادند از بس كه اين آقا .... هستش!

بنده در جهت اطلاع رساني، يك سخنراني از ايشان را ضبط كرده ام تا تايپ كنم تا شما بدانيد اين آقا چگونه با پررويي جمعي متخصص مملكت را به چيز مبارك مي گيرد و بي مهابا ۵۸ دقيقه چرت و پرت را بدون مقدمه و نتيجه گيري تلاوت مي فرمايد

من نمي گم همه پاراگرافهايي كه فرمودند غلط بود اما به اطمينان خاطر مي فرمايم كه همه اش اضافي بود. ياد انشائ دختر بچه اي افتادم كه در باب نظم انشا نوشته بود و در هر چمله، يك عبارت را هي پيچ مي داد!

اعجوبه هايي سكاندار اين مملكتند ها!

پ.ن كاش مي شد بي مهابا از اون قوميت ها گفت! ننگ بر ريا كه ...

+ نوشته شده در  89/08/02ساعت 17:36  توسط دروغگو  |